محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5407

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از تو اميدوار است و انتظار دارد به اميد خود برسد و از نيكخواهى دريغ نخواهد كرد . نوفل خادم وابستهء موسى امير مؤمنان را نيز مىفرستى . » ( وى مردى خردمند بود ) گويد : پس مأمون نامه اى نوشت و آنها را فرستاد كه در نيشابور به آن قوم رسيدند كه سه منزل پيموده بودند . سهل بن صاعد گويد وقتى نامهء مأمون را به فضل بن سهل رسانيدم به من گفت : « من فقط يكى از آنها هستم » . سهل گويد : عبد الرحمان بن جبله با نيزه به من حمله كرد و آن را از پهلوى من گذر داد ، سپس به من گفت : « به يار خويش بگوى ، به خدا اگر حضور داشتى نيزه را در دهانت مىنهادم جواب من اين است . » گويد : به مأمون نيز ناسزا گفت و من با خبر بازگشتم . فضل بن سهل گويد : به مأمون گفتم : « دشمنانى بودند كه از آنها بياسودى ، آنچه را مىگويم از من به خاطر گير ، اين دولت هيچوقت نيرومندتر از روزگار ابو جعفر نبود ، مقنع بر ضد آن قيام كرد و دعوى خدايى داشت ، بعضيها گفتند به خونخواهى ابو مسلم برخاسته بود ، از قيام وى در خراسان سپاه آشفته شد اما خدا محنت او را برداشت . سپس استاذسيس قيام كرد ( 372 و سوى كفر مىخواند . مهدى از رى سوى نيشابور رفت و محنت را از پيش برداشت ولى آنچه من مىكنم به نظر تو بزرگتر است ، به من بگوى وقتى خبر رافع به كسان رسيد آنها را چگونه ديدى ؟ » گفت : « ديدمشان كه سخت آشفته شدند . » گفتم : « چگونه مىبينى كه وقتى با داييان خويش كه بيعت ترا به گردن دارند به بغداد فرود آيى آشفتگى مردم چسان خواهد بود ؟ صبورى كن و من خلافت را براى تو عهده مىكنم . » گفت : « چنين مىكنم ، كار را به دست تو سپردم بدان پرداز . »